تبليغاتX
اخه مگه نمي دوني عشق مني

   يک روز آموزگار از دانش آموزاني

   که در کلاس بودند پرسيد آيا مي

  توانيد راهي غير تکراري براي

  ابراز عشق ، بيان کنيد؟ برخي از

  دانش آموزان گفتند با بخشيدن

  عشقشان را معنا مي کنند. برخي

  «دادن گل و هديه» و «حرف هاي

  دلنشين» را راه بيان عشق عنوان

  کردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم

  بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از

  خوشبختي» را راه بيان عشق مي

  دانند.

  در آن بين ، پسري برخاست و پيش از

  اين که شيوه دلخواه خود را براي

  ابراز عشق بيان کند، داستان

 کوتاهي تعريف کرد: يک روز زن و شوهر

  جواني که هر دو زيست شناس بودند

  طبق معمول براي تحقيق به جنگل

  رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه

  رسيدند درجا ميخکوب شدند.

  يک قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر

  ايستاده و به آنان خيره شده بود.

  شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و

  ديگر راهي براي فرار نبود.

  رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در

  مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي

  نداشتند.. ببر، آرام به طرف آنان

  حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست

  شناس فريادزنان فرار کرد و همسرش

  را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به

  سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه

  هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر

   رفت و زن زنده ماند.

 
  داستان به اينجا که رسيد دانش

  آموزان شروع کردند به محکوم کردن

  آن مرد.

  راوي اما پرسيد : آيا مي دانيد آن

  مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه

  فرياد مي زد؟

 
  بچه ها حدس زدند حتما از همسرش

  معذرت خواسته که او را تنها گذاشته

  است !!
 
  راوي جواب داد: نه، آخرين حرف مرد

 اين بود که «عزيزم ، تو بهترين

 مونسم بودي.از پسرمان خوب مواظبت

 کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت

 بود.››
 
  قطره هاي بلورين اشک، صورت راوي

  را خيس کرده بود که ادامه داد: همه

  زيست شناسان مي دانند ببر فقط به

  دهد و يا فرار مي کند. پدر من در آن

  لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش

 پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.

 اين صادقانه ترين و بي رياترين

 راه پدرم براي بيان عشق خود

 به مادرم و من بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت 16 توسط سحر |


  در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند
   شادی ، غم ، غرور ، عشق

 

  روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت
  همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردنداما عشق
می خواست   

   تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود
 وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت ،
 عشق از غرور که با یک قایق زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
 غرور گفت : نه ، نمیتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای  مرا کثیف خواهی کرد
 غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم. غم با صدایی حزن آلود  گفت : آ ، عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم


 عشق اینبار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی  صدای عشق را هم نشنید
  آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود
  که صدای سالخورده ای گفت بیا عشق من تو را خواهم برد.
  عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل  قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.


  وقتی به خشکی رسیدند ، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد
عشق نزد عالمی که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و


از او پرسید : آن پیرمرد که بود؟
عالم پاسخ داد : زمان
عشق با تعجب گفت : زمان؟!
اما چرا او به من کمک کرد؟
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت 16 توسط سحر |


ما هیگیر

 یک روز بازرگان موفق وثروتمند ، از یک ماهیگیر شاد که در روستایی در مکزیک زندگی می کرد وهرروزتعداد کمی ماهی صید می کرد ومی فروخت ، پرسید:چقدر طول می کشد تا چند ماهی بگیری؟

ماهیگیر پاسخ داد :مدت خیلی کمی.

 بازرگان گفت : چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید کنی؟

 پاسخ شنید :چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

  بازرگان متعجب پرسید : پس بقیه وقتت را چه کار می کنی؟

  ماهیگیر جواب داد :با بچه هام گپ می زنم ، با آن ها بازی می کنم وبا دوستانم گیتار می زنم.

  بازرگان به او گفت : اگر تعداد بیشتری ماهی بگیری ، می توانی با پولش قایق بزرگتری بخری  وبا در آمد

  آن قایق های دیگری خریداری کنی آن وقت تعداد زیادی قایق برای ماهیگیری خواهی داشت.بعد  شرکتی

  تاسیس می کنی واین دهکده کوچک را ترک می کنی وبه مکزیکوسیتی وبعد ها به نیویورک   می روی وبه

مرور آدم بزرگی می شوی.

ماهیگیر پرسید : این کار چه مدت طول می کشد وپاسخ شنید :حدودا بیست سال.

وبازرگان ادامه داد : در یه موقعیت مناسب سهام شرکتت را به قیمت بالا می فروشی

واین کار  میلیون ها دلار نصیبت می کند.

ماهیگیر پرسید : بعد چه اتفاقی میافتد؟

 بازرگان گفت : بعد زمان باز نشستگیت فرا می رسد وبه یک دهکده ساحلی می روی ، برای تفریح

 ماهیگیری می کنی ، زمان بیشتری را با همسر وخانواده ات می گذرانی وبا دوستانت گیتار

 می زنی

وخوش می گذرانی.

ماهیگیر با تعجب به بازرگان نگاه کرد.

 اما آیا بازرگان معنای نگاه ماهیگیر را فهمید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28ساعت 12 توسط سحر |


  درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

   پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي  فرستيد به جهنم!؟

  از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

  حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا  به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28ساعت 12 توسط سحر |


 

گفتم : هر کسی یک بار وارد زندگی من می شود ،

 پوزخندی زدُ گفت : جالب ست (در دل شاید گفت او دیوانه است و یا شاید هم گفت بلوفی بیش نیست) ،

گفتم برگشتنش با کرام الکاتبین ست ،

خندید با عشوه گری کفت : حتی من !

گفتم :  حتی من !

گفتم :  دنیا را از دریچه چشمان خویش می بینیم نه آنگونه که هست ،

گفت : دنیایی تو چیست ؟

گفتم با یک حرف یا کلمه یا  یک جمله قادر به تعریفش نیستم باید بمانی و بفهمی ،

گفت : می مانم و می فهمم  ،

گفتم : ماندن در کنار من سخت است ،

گفت : من می گویم می مانم یعنی  می مانم ،

گفتم : روزها بسیار نزدیک ست ،

گفت :  من مانند دیگران نیستم .

رفت و مدتی بعد خواست برگردد ولی نمی دانست که زمانی که در حال عبور از پلها بود ، پازلهای  جدا شده پل را در کجا پنهان کرده بود!.

چراغ نمی دید !چون آشفته حال در پی پیدا کردن پازلهای مخفی شده پلهایش بود .

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت 19 توسط سحر |


همانا وقتی ادم فرزند و فرزندان  فرزندانش زیاد شدند نزد او حرف می زدند در حالی که ادم ساکت بود انان به ادم عرض کردند که چرا سخن نمیگویی؟حضرت ادم فرمود ای فرزندانم همانا خداوند مرا از جوار خود خارج نمود با من عهد نمود و فرمود که سخن گفتن را کم بنما تا به جوار من برگردی

یعنی به حضرت ادم ابوالبشر حق متعال حق سکوت عطا کرد پس ای ادم زاده ساکت باش تا بر مشرب پدر باشی......

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21ساعت 21 توسط سحر |


هرگز مغرور نشو،
برگهای زرد وقتی میریزندکه فکر می کنند طلا شده اند،
و تو،
درست وقتی از خاطر من می روی،
که فکر می کنی جاودانه شده ای!

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت 19 توسط سحر |


اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه ؛ همه به دنباله کسایی هستن تا یه جورایی حلالیت بگیرن تموم خط های تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه نامه ها ایمیل ها و حتی پی ام ها  پر میشه از کلمه هایی مثله :

 (( از اینکه رنجوندمت پشیمونم ، من رو ببخش ، تو را عاشقانه می پرستم ، مراقب خودت باش )) اما بین این همه پیام یکی از همه تکوننده تره که ؛

(( همیشه عاشقت بودم ولی هیچوقت بهت نگفتم ))

پس عشق و محبت را تقدیم آنکه دوستش داریم کنیم شاید فردایی دگر هرگز نباشد

                                        دوستت دارم گلم

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت 22 توسط سحر |


/اون لب رنگ انارت اون تن باغ بهارت

 / چی بگم دارو ندارت منو کرده بی قرارت

/ گل گلدونم تو هستی ماه تابونم تو هستی

/ تو رگ وخونم تو هستی نفس وجونم تو هستی

/ گل امید رو لبا ته شوق شادی تو چشاته

 /زنگ خوشبختی طنینش مثه نازه خنده هاته

 /غزل این شور ونداره که تو داری تو حرفات

/ الماس این نور ونداره که تو داری توی چشمات

/ سحر این تازگی چهره زیبا رو نداره

 /سر ونازم بخدا اون قد وبالا رو نداره چی بگم دارو ندارت منو کرده بی قرارت

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت 20 توسط سحر |


 يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما   نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟   
مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است…

  من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما   از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم.
اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند. برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا  نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ ( chat ) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت 20 توسط سحر |


باربارا دی آنجلیس در یکی از سمینارهایش از مجردها خواست چشم بند بگذارند و با چند نفر، هرکدام چند دقیقه صحبت کنند و ازبین آنها آن را که تفاهم بیشتری با او دارند، برگزینند.
بعد از برداشتن چشم بند، همه دیدند که ایده آل آنها چقدر با واقعیت متفاوت است، مثلا مرد جوان ورزشکاری که معمولا زنان بلوند و خوش هیکل و زیبا را می پسندید، متوجه شد که شماره یک او زنی تپل است! همه حیران شده و به این اندیشیدند که کوری شهوانی تا چه حد آنان را از انتخاب کسی که با او تفاهم دارند، بازمی دارد.

در آزمایشی دیگر، باربارا از زنان می پرسد کدام یک ازاین دو مرد را می پسندند:
اولی گرم، بامحبت، مردم دار، متعهد وعلاقه مند به داشتن رابطه ای جدی است، شخصیتی فعال و پویا دارد و از لحاظ احساسی، سالم و صمیمی است. روحی ماجراجو دارد و از حس شوخ طبعی بالایی برخوردار است. 
همه زنها او را پسندیدند.
دومی مردی کنترل کننده و شهره به انتقادگر بودن است، خلق و خویی وحشتناک دارد. از متعهد بودن می ترسد، هرگز با کسی صمیمی نمی شود. به شغل خود معتاد است و وقتی برای عشق ندارد.
هیچ زنی او را نپسندید.
در اینجا باربارا می گوید:" اما یک چیز را فراموش کردم بگویم و آن این که مرد اول کارگر شهرداری است و دومی یک مولتی میلیونر که در سراسر دنیا خانه ها و قایق های تفریحی فراوان دارد!"
همه شوکه و شرمنده شدند و فهمیدند که چگونه فریبندگی ثروت و شهرت آنها را مستعد قرار گرفتن در رابطه ای نادرست می سازد.


مردان مجرد بسیاری هستند که صادق، مهربان و وفادارند اما زنها اعتنای چندانی به آنها ندارند، تنها به این دلیل که زیاد پولدار نیستند یا شغل آن چنانی ندارند.
مردان بسیاری هم هستند که شکایتشان این است که نمی توانند زن هایی باهوش و مهربان پیدا کنند و در عین حال، ملاک انتخابشان را صرفا زیبایی و جذابیت فیزیکی قرار داده اند.
اگر در جستجوی همسر مناسب خود دچار سرخوردگی شده اید، باربارا توصیه می کند که توجه خود را بیشتر به کسانی معطوف کنید که به طور معمول، با تعریف شما از"همسر مطلوب" فاصله دارند. این امکان وجود دارد که به طرز شگفت انگیزی شگفت زده شوید!

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت 20 توسط سحر |


تسلیت

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/09ساعت 8 توسط سحر |


نقل است گوهر شاد همسر شاهرخ ميرزا

زني پارسا و مومن بود يك روز كه به زيارت بارگاه امام رضا(ع) رفته بود به دلش افتاد مسجدي در مقابل حرم ايشان بنا كند پس گردن بند قيمتي خود را كه از گرانبها ترين اشياء دربار شاهرخ بود فروخت و سفارش ساخت مسجد را داد.

روزها گذشت و كارگران مشغول كار بودند .
هر روز مي آمد و از نزديك مراحل انجام كار را بازديد مي كرد.

يك روز يكي از كارگران نگاهش به وي افتاد در حالي كه باد جامه از روي ماه گون او برداشته بود.

كارگر بخت برگشته يك دل كه نه صد دل عاشق زيبايي جمال گوهرشاد شد .
ديگر دست و دلش به كار نمي رفت كم كم رخش زرد شد و بعد از چند روز ديگر نتوانست به سر كار حاضر گردد.

خبر اين عاشق بخت برگشته آنچنان در همه جا پيچيد كه خود گوهر شاد هم از موضوع مطلع شد.
به نديمان دستور داد وي را حاضر كنند.
بعد گفت آنكه مي گويند عاشق من شده، تواي؟
كارگر بيچاره كه هم از ترس و هم از فرط عشق گوهر شاد زبانش از تكلم باز مانده بود با سر اشاره كرد بلي...
گوهر شاد گفت خوب من الان در عقد شاهرخ هستم.
يك شرط دارم اگر اجابت كني حاضرم از وي طلاق بگيرم و همسر توشوم
كارگر گفت چه شرطي بانو؟
گوهر شاد گفت تو قول بده 40 روز واقعا و از ته دل به عبادت خدا بپردازي بعد از آن اگر آثار اين عبادت خالصانه را در تو ديدم حاضرم همسر تو شوم.
كارگر آنقدر خوشحال شده بود كه بدون خداحافظي و اذن ملكه رفت كه به شرط عمل كند.
روزها مي گذشت و كارگر
رفته بود و در مسجدي معتكف شده بود.
بعد از 40 روز گوهر شاد دستور داد وي را حاضر كنند
از او پرسيد به عهدش وفاكرده يا خير؟
كارگر جواب داد آري
گوهر شاد پرسيد از كجا بدانم كه درست به آنچه گفتم عمل كرده اي؟
كارگر لبخندي زد و گفت از آنجا كه ديگر هيچ ميلي به تو ندارم

اما به خاطر اين لطف و تدبير ازتو سپاس گزارم

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/06ساعت 14 توسط سحر |


زنی از خانه خویش بیرون رفت و دید که سه پیرمرد با ریشهای سفید دراز درحیاط خانه اش نشسته اند.

او آنان را بجا نیاورد. پس گفت : گمان نمیکنم که شما را بشناسم. اما بنظر می رسد که گرسنه هستید. لطفا به درون خانه بیائید و غذائی بخورید.
آنان در پاسخ گفتند : آیا مرد خانه در خانه هست ؟ " و آن زن در پاسخ گفت : نه او در خارج از خانه است " آنان اظهار داشتن : پس نمی توانیم وارد خانه شما بشویم"

اوایل شامگاه وقتی که شوهر آن زن به خانه بازگشت همسرش آنچه را که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کرد. شوهر گفت : "برو به آنان بگو که من به خانه بازگشته ام و از آنان دعوت کن به اندرون بیایند" آن زن به حیاط رفت و از آنان خواست برای صرف غذا به درون خانه بروند.

آن سه مرد در پاسخ گفتند : " ما با یکدیگر وارد خانه نمیشویم." و آن زن علت را جویا شد. یکی از مردان در حالی که انگشتش را به سوی دیگری دراز کرده بود گفت :

"نام او ثروت است. و آن یکی موفقیت و من هم عشق هستم"

او سپس افزود: "حال به درون خانه برو و موضوع را با شوهرت در میان بگذار تا معلوم شود از کدامیک از ما می خواهید که به خانه تان بیائیم ؟"

آن زن به اندرون برفت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر که به هیجان افتاده بود اظهار داشت : "جالب است. حال که چنین است بگذار تا ثروت را به خانه مان دعوت کنیم. بگذار او بیاید و خانه مان را از ثروت انباشته کند" آن زن موافق نبود و گفت: "عزیزم بگذار موفقیت را به خانه مان راه دهیم" در این موقع دختر نوجوانشان که از گوشه اتاق این گفتگو را می شنید به جلو رفت و به عنوان پیشنهاد گفت:

"آیا بهتر نخواهد بود که از عشق بخواهید به درون خانه مان بیاید و محیط خانه را از مهر و محبت انباشته سازد ؟؟" ...............

شوهر به زن گفت : "حال که اینطور است بگذار به حرف دخترمان عمل کنیم . پس به حیاط برو و از عشق بخواه که به درون بیاید و مهمان ما باشد."

آن زن دو باره بیرون رفت و پرسید : "کدامیک از شما سه نفر عشق هستید ؟ لطفا بیا و مهمان ما باش "

پیر مردی که نامش عشق بود از جای برخواست و بسوی خانه به حرکت درآمد. اما آن دو نفر دیگر نیز به دنبال او راه افتادند.

آن زن به ثروت و موفقیت گفت : "من فقط از عشق دعوت کردم به درون خانه بیاید شما دو نفر چرا راه افتادید؟؟؟ "

آن مردان پیر در پاسخ گفتند : "اگر شما ثروت یا موفقیت را به اندرون فرا خوانده بودید دو نفر دیگر در بیرون از خانه باقی می ماندند. اما چون عشق را به درون دعوت کردید هر جا که او برود ما نیز با او می رویم."

 هر جا که عشق راستین باشد ثروت و موفقیت هم خواهد بود

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/06ساعت 14 توسط سحر |


اگر يادت كنم پروانه ميشم /

 فراموشت كنم ديوانه ميشم /

غروب عاشقان رنگ طلاييست /

 اگر چه اخرش مرگ و جداييست ///////////

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 10 توسط سحر |


+ نوشته شده در یکشنبه 1387/09/24ساعت 10 توسط سحر |


 

حدیثی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خوندم که می فرمایند :

«برای استجابت دعا با عضوی دعا کنید که معصوم باشه»؛ اصحاب ناراحت شدند و گفتند: یا رسول الله ما که عضو معصومی نداریم چه ؟ مایی که با همه اعضایمان گناه کرده ایم دعایمان استجابت نمی شود؟

حضرت فرمودند: «زبان هر کدامتان برای دیگری معصوم است، چون هیچکدام با زبان دیگری گناه نکرده اید؛ پس برای یکدیگر دعا کنید تا مستجاب شود.»

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/09/24ساعت 10 توسط سحر |


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/30ساعت 20 توسط سحر |


  پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن  رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول  دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.پسرک پرسید، خانم، می توانم خواهش کنم  کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می   دهد. پسرک گفت: خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد. زن در   جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد ،  خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در   یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در   حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش   داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و  خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم پسر کوچک جواب داد:

نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/29ساعت 13 توسط سحر |


یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، یه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختای پرمیوه پیدا بود، به چشم می خورد. مسافر که به در باغ رسید، دید یه نگهبان بر سر در باغ ایستاده و یه تابلو بالای در نصب شده و روش نوشته: "بهشت"
مسافر پرسید: اینجا کجاست و نگهبان پاسخ داد: اینجا بهشته. مسافر ازش خواست که برای نوشیدن آب و یه استراحت کوتاه اونو راه بده. نگهبان گفت: برو داخل.
وقتی مسافر خواست با حیووناش داخل بشه نگهبان مانع شد و گفت ورود حیوانات به داخل بهشت ممنوعه. مسافر گفت: اونا تمام چیزای منن، تمام راهو با من بودن، اونا یه بخشی از زندگی منن. و نگهبان مانع شد.
مسافر همچنان خسته و تشنه به راهش ادامه داد.
فرسخی جلوتر مسافر با صحنه مشابهی مواجه شد. باغی و نگهبانی و تابلوی بالای دری که روش نوشته بود بهشت. از نگهبان خواست برای رفع عطش و خستگی با حیووناش وارد بهشت شن و نگهبان اجازه داد.
بعد نیمروزی که مسافر برای ادامه راه از باغ خارج می شد، به نگهبان گفت: پایین تپه باغی هست که اونجا هم بهشته، اگر اون بهشت جعلیه چرا جلوشو نمیگیرید؟ نگهبان پاسخ داد: اونجا جهنمه و اتفاقا کار ما روهم راحت می کنه. هر کسی حاضر باشه از چیزایی که دوست داره، از چیزایی که براش مهمن و براش آرمانن، بگذره وارد ا
ونجا میشه و مشتریای ما کمتر میشن.
اما اگرکسی حاضر نباشه از مهمترین چیزای زندگیش بگذره، به اینجا میاد

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/28ساعت 20 توسط سحر |


تا باد هست خواهم لرزيد و تا عشق هست خواهم وزيد

 تا نگاه هست خواهم ديد تا پگاه هست خواهم روييد

 تا راز است ، خواهم جست تا ريا هست خواهم شست

 تا هستي است ،‌خواهم زيست و تا مرگ هست 

                            خواهم خنديد

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/28ساعت 18 توسط سحر |


جبران خلیل جبران


هنگامی که عشق فرا می خواندتان
از پی اش بروید
گر چه راهش سخت و ناهموار باشد
هنگامی که بالهای عشق در بر می گیردتان
خود را در آن بالها رها کنید
گر چه در لابه لای پرهایش تیغ باشد
و زخمی تان کند
و هنگامی که با شما سخن می گوید
باورش کنید
گر چه طنین کلامش
رویاهایتان را بر هم زند

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27ساعت 19 توسط سحر |


روزي دختر جواني در چمنزاري قدم مي­زد و پروانه­اي را  لابه­لاي بوته خاري گرفتار ديد. او با دقت زياد پروانه را رها كرد و پروانه پرواز كرد و سپس بازگشت و تبديل به يك پري زيبا شد و به دختر گفت: به خاطر مهربانيت هر آرزويي كه داشته باشي برآورده خواهد كرد. دخترك لحظاتي فكر كرد و گفت: من مي­خواهم شاد باشم. پري سرش را جلو­آورد و در گوش دختر چيزي گفت و بعد ناپديد شد.

موقعي كه دختر بزرگ شد، در آن سرزمين كسي شادتر از او وجود نداشت. هرگاه كسي از او درباره راز شادي­اش سؤال مي­پرسيد لبخند مي­زد و مي­گفت: من فقط به حرف پري خوب و مهربان گوش كردم.

موقعي كه پير شد، همسايه­ها مي­ترسيدند او بميرد و با مرگش رازشگفت انگيز شادي نيز با او دفن شود. آنها به او التماس مي­كردند : تو را به خدا به ما بگو پري به تو چه گفت؟

به نظر شما پري به دختر چي چيز گفته بود؟

پيرزن دوست داشتني، فقط لبخند زد و گفت: او به من گفت اصلاً مهم نيست آدمها كه باشند و چقدر سعادتمند به نشر برسند، آنها هر كه باشند به من نياز دارند!

واقعيت وجود انسان چيزي فراتر از تصورات ذهن بشريست. زماني كه خداوند انسان را خلق مي­كرد، به فكر تفريح و يا سرگرمي خود نبود. بلكه انسان را براي هدف بسيار بالايي خلق كرد. ما با كم شمردن خود علاوه بر اينكه خود را در غم و غصه فرو مي­بريم، بلكه حتي به خداوندي كه انسان را آفريد و او را بالاترين مخلوق خود نامگذاري كرد بي­احترامي مي­كنيم.فقط كافيست تا ما هم به حرف پري گوش كنيم:

مهم نيست كه چه كسي هستي، كجا هستي، ثروت داري، از نظر ديگران مهمي، مهم نيست اطرافيان شما چه كساني باشند، دكتر، مهندس، فقير و يا غني فقط يك چيز مهم است :

ديگران هر كه باشند به من نياز دارند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27ساعت 12 توسط سحر |


+ نوشته شده در جمعه 1387/08/17ساعت 19 توسط سحر |


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت 13 توسط سحر |


ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه

جدیدی ساخته شود .
اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد .
فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید . روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است . رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ،
جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی جدید تحویل دهند.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت 9 توسط سحر |


خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند دشد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.

.

. 

.

.

.  

مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت 9 توسط سحر |


سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: ((پدر و مادرعزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.))پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ((ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.))پسر ادامه داد : ((ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.)) پدرش گفت: ((ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.))پسر گفت: ((نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.)) آنها در جواب گفتند: ((نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.)) در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند. چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند. پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.

پسر آنها یک دست و پا نداشت

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت 9 توسط سحر |


پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می‌شد. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی. دوستدار تو پدر.

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام.

 صبح فردا، 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده، نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/06ساعت 10 توسط سحر |


مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن


منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن


شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن


معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

 

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم


پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده


منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه


شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت


معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق


پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد


مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/06ساعت 10 توسط سحر |